عشقولانه
سخن عشق
شراب خواستم
گفت : ممنوع است
آغوش خواستم
گفت : ممنوع است
بوسه خواستم
گفت : ممنوع است
نگاه خواستم
گفت: ممنوع است
نفس خواستم
گفت : ممنوع است
حالا پس از آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه
با یک بطری پر از گلاب
آمده بر سر مزارم و به آغوش می کشد سنگ سرد مزارم را
با هر چه بوسه
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته
به آرامی اشک می ریزد
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم
دست از این عشق بر نمی دارم
تا ابد دوستت دارم
نظرات شما عزیزان:
نوشته شده در سه شنبه 30 تير 1394برچسب:, ساعت
13:5 توسط نسرین| نظر بدهيد |
قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |